تبليغاتX
هژمونی

هژمونی

اینجا ، سریال داستان زندگی من پخش می شود. تماشاچی نباش!


فعلا نمی نویسم!

شنبه سی ام مهر 1390 | 3:24 | هادی اشرفی | |

دوره راهنمایی در حال تمام شدن بود. به خاطر سختی هایی که در مدت دو سال دیده بودم و خانه ای که برایم شده بود محل عزاداری و دعوا با بچه های همسر اول پدرم دیگر درس خواندن برایم معنی نداشت. اما من مجبور بودم درس بخوانم و این اجبار باعث شده بود تا توانم را در برابر این حوادث بیشتر کنم.

گرچه از نظر اقتصادی دوره خوبی را پشت سر نمی گذاشتیم اما سعی میکردیم قانون " سیلی و صورت سرخ" را به نحو احسن رعایت کنیم. تنها ارثیه ای که برای ما مانده با اصرار و مشاوره نا به جا و با وجود مخالفت مادرم تبدیل به یک مغازه در طبقه دوم پاساژی در نازی آباد شده بود در صورتیکه ما خواهان خرید همان مغازه ای بودیم که در بازار تهران توسط پدرم اجاره شده بود و یا می توانستیم در همان منطقه نازی آباد سه خانه کوچک بخریم و یا همین خانه ای که هم اکنون در آن هستیم را از مابقی وراث خریداری نماییم. اینها نظراتی بود که مادرم داشت اما عاقبت با اصرار و حتی خیانت در امانت پسر بزرگتر پدرم هیچ پولی دست ما را نگرفت و در نهایت ما ماندیم و یک مغازه سوت و کور که هیچ کس حاضر به اجاره کردن آن نمی شد.

ما بودیم و حقوق ماهیانه محمد

محمد برادر ناتنی ما از یک مادر بود. البته ما هیچگاه احساس نکردیم محمد برادر ناتنی است او همه کس ما بود.

روز ها می گذشت ماه ها ، سالها ، فصل ها و عیدها

عیدهایی که ما منتظر گرفتن حقوق و عیدی محمد بودیم تا رخت و لباس نو بخریم.

آن روزها فرزندان لای پر قوی حاج عباس کم کم تبدیل به درختان بیابانی شده بودند.

رشد با سرسختی

هرکداممان یک مبارز شده بودیم. ما یاد گرفتیم روی هر چیزی که دلمان می خواست پا بگذاریم.

له کردن کمترین کاری بود که ما انجام می دادیم.

اما محمد به خاطر جراحت جنگی و وجود ترکش در کمرش و همچنین موج گرفتگی و از طرفی بیماری ام اس هر روز بر وخامت حالش افزوده می شد.

او آرام آرام با عصای زیر بقل دوست شد و از طرفی ناراحتی اعصاب و روان شدید گرفت.

با اینکه از جانبازان جنگ محسوب می شد و حتی در زمان جنگ از کارمندان بنیاد شهید بود  ـ و البته به خاطر درگیری عقیده ای با رئیس وقت بنیاد جانبازان (کروبی) از بنیاد اخراج شد باز به جنگ رفت و بعد از جراحت هایی که در ۱۱ عملیات برداشت ـ ولی حتی ماهیانه یک ریال هم به عنوان حقوق از بنیاد جانبازان دریافت نکرد. او همیشه به عقایدش وفادار ماند. دین و وطن و دیگر هیچ

او برای پول سرش را هرگز جلوی کسی خم نکرد و همیشه نان بازوی خویش را می خورد .

محمد اهل بازی نبود چه برسد به سیاست!

محمد واقعا بنده خدا بود.

گرچه هر روز که میگذشت جسمش آرام آرام به زمین نزدیک می گردید اما دلش هر لحظه بیشتر اوج میگرفت.

و در نهایت محمد خانه نشین شد.

او با اینکه لرزش دستانش اجازه نمی داد تا خودش غذا بخورد و باید ما قاشق غذا را در دهانش می گذاشتیم و حتی نمی توانست خود را تمیز کند و ما این کار را برایش میکردیم اما نا شکری نکرد و خم به ابروانش نیاورد.

حالا ما بودیم و پدر مسافر ، ارثیه نابود شده و بیماری محمد

محمدی که البته با اخلاقش به ما نشان داد که هرگز زانو نمی زند در مقابل مشیت الهی

 

شنبه دوم مهر 1390 | 21:10 | هادی اشرفی | |

از همه دوستانم معذرت خواهی میکنم چند وقتی درگیر گرفتن مجوز کتاب شعرم بودم که بالاخره موفق شدم.

کتاب شعرم غزل هایی عاشقانه هست برای امام زمان البته با عقاید و حال و هوایی که خودم نسبت به ایشان دارم.

امیدوارم تا ماه شعبان بتونم خدمتتون این کتاب رو ارائه کنم.

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | 12:39 | هادی اشرفی | |

گاهی اوقات به آمیرزا فکر میکنم. مردی که یکصد و بیست سال را دید. بالا و پایین های تاریخ ، داغ ها و خوشی ها ، سفرهای زیاد و ...

همین اتفاقات و جریان ها باعث شد تا آمیرزا مردی صبور و مهربان باشه.

رفتار آمیرزا برای من همیشه یک الگو هست.

اولین سال درگذشت پدرم به سرعت گذشت. یکسال حرف و حدیث و دعوا با فرزندان همسر اول پدرم.

و ما همگی کوچک

و آنها همگی بزرگ

آمیرزا هم دیگر در خودش فرو رفته بود. گاهی برای عباسش بغض میکرد. بغض یک پیرمرد یکصد و بیست ساله برای نبودن فرزند پنجاه و نه ساله اش دیدنی بود.

من ، آسمان را به پهنایش در چشمان آمیرزا گرفته می دیدم.

آمیرزا تازه فهمیده بود که پیر شده است.

دلش مرگ میخواست.

او حتی سالها قبل از مرگ همسرش چنین ضربه ای نخورده بود که از داغ پسرش کنون دیده بود.

هیچ وقت یادم نمی رود که آمیرزا همیشه یک عکس سه در چهار از همسرش " ننه حیات" در جیبش بود و آن را به ما گاهی نشان می داد و میگفت: ببینید چه قدر خوشگله!

بعد از سال پدرم ، حال آمیرزا رو به ناخوشی رفت. حتی مادرم دیده بود که مدفوع آمیرزا پر از خون شده است . تکه های جگرش بود که دفع میکرد!

آمیرزا اوایل دی ماه بیمار شد. او را به بیمارستان انتقال دادیم. دکترش  باور نمیکرد که قلبش مانند یک کودک می زند اما تمام بدنش فرسوده شده بود. بعد از چند روزی او را به خانه آوردیم و دو سه روزی به حالت احتضار رفت. فقط یکبار با صدای بلند گفت آقایم علی (ع) اینجاست و دیگر هیچ نگفت.....

صبح بود. آسمان مهربانترین آفتابش را برای پذیرایی از مهمان آسمانی اش مهیا کرده بود. میرزا دهانش باز بود و نفس میکشید. سقف دهانش و زبانش سفید شده بود. من فقط به آمیرزا نگاه میکردم فقط نگاه میکردم

آمیرزا در اتاق طبقه بالا رو به حیاط و رو به قبله خوابیده بود. من فقط یک لحظه از اتاق بیرون رفتم و ناگهان صدای جیغ و گریه مادرم بلند شد.

آمیرزا کالبدش را رها کرد تا مانند قلبش نو بماند.

آمیرزا یادش همیشه به خیر است. هرگاه نوه هایش بعد از چند سال از فوتش دور هم جمع می شویم یاد خاطرات شیرینش میکنیم.

خدا آمیرزا را آمرزید. و نشانه اش رضایت همه کسانی است که او را می شناسند.

شنبه بیستم فروردین 1390 | 13:28 | هادی اشرفی | |

یک هفته ای به مدرسه نرفتم.مشغول مراسم عزاداری بودیم. یک شب مدیر مدرسه ما آقای هادیان به همراه برادرش که معلم هنر ما بود و البته دانشجوی رشته پزشکی و یک دو نفر دیگه از مدرسه برای عرض تسلیت به خانه ما آمدند. آقای هادیان از من خواست که فردای آن روز حتما به مدرسه برم. چون یک هفته ای بود به خاطر مراسم ها  و غیبت من از کلاس ها عقب افتاده بودم.

تا حدود چند روزی که به مدرسه میرفتم و غروب ها به خانه بر میگشتم خیابان ما از چراغ حجله هایی که برای پدرم گذاشته بودند روشن بود ، مثل دل من که همیشه از لبخندش روشن میشد.

تا چهل شب مهمان و برنامه شام و پذیرایی برپا بود.

روزهای سختی ما از راه رسید. و باید یا مثل یک جوانه در کویر از بین میرفتیم و یا مثل یک درخت در بیابان تنه خود را مستحکم می نمودیم.

به خاطر تصمیم گیری های اشتباه بعضی از اقوام ارثیه ای که به ما رسید را در جای نا مناسبی سرمایه گذاری کردند و نتیجه ای جز ضرر ما نداشت. خرید یک مغازه در طبقه دوم یک پاساژ سوت و کور در نازی آباد حاصلش به اجاره نرفتن مغازه و راکد ماندن سرمایه ما شد. مادرم بسیار اصرار میکرد که می خواهد با پول ما برایمان خانه بخرد تا در آینده نفع زیادی به همه ما برسد اما خودسری و بزرگتربازی های یکسری از ...... نتیجه اش ضرر ما شد. از همه اینها که بگذریم دعوای ما با خانواده همسر اول پدرم که جای خود دارد. آنها تمام تلاششان را میکردند تا ما را از خانه بیرون کنند و خانه را بفروشند تا هم انتقام مادرشان را از ما بگیرند و هم ما را به خاک سیاه بنشانند اما به خاطر اینکه پدرم دو دانگ خانه را به نام مادرم کرده بود ـ چون به اندازه دو دانگ خانه را مادرم پول داده بود ـ نتوانستند.

هر روز دعوا ، هر روز آشکار شدن چهره واقعی افراد ، هر روز خصومت کسانی که پدرم یک عمر در زنگی کمکشان کرده بود.

سال خیلی سخی بود. گاهی مادرم سرش را در آغوش پدربزرگم میگذاشت و های های گریه میکرد و پدربزرگم که آنروزها عزیز ترین فرزندش را از دست داده بود بغض را میشکست و گریه میکرد.

شاید سخت ترین ضربه ای که پدربزرگم در یکصدو بیست سال عمرش خورد همین بود.

چشمهایی که یکصد و بیست سال تاریخ را دیده بود و هم اکنون عصای دستش یک عینک ته استکانی بود ، اکنون فصل بهار را تجربه میکرد و باران میبارید، مانند وقتی که یکساله بود.

حالا من بودم و تنهایی!

 

پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | 9:0 | هادی اشرفی | |

دوران دبستان تمام شد.

دوران بهار زندگی من

دوران خوشی

حالا باید به مدرسه راهنمایی میرفتم. پاییز شروع شد و گویا برای همیشه تصمیم داشت بماند.

برای ثبت نام دوره راهنمایی به مدرسه مشعل هدایت رفتم. سال اول راهنمایی را بعد از ظهری بودم. این بار ذوق این را داشتم که دیگر از کچلی خبری نیست. برای اولین بار کتاب هایم را از بیرون تهیه کردم و مثل دبستان صبر نکردیم تا یکی دو هفته ای بگذرد تا کتابهایمان به دستمان برسد. من وارد دوره جدیدی از زندگی شده بود.

اوایل مهر ماه بود که دنیا برایم بی معنی شد.

۱۵ مهرماه صبح...

من کمربند می خواستم به همین خاطر صبح با پدرم به بازار رفتیم. اول رفتیم در مغازه حاج کاظم خدا بیامرز که یکی از دوستان صمیمی پدرم بود. به قولی رفیق گرمابه و گلستان هم بودند. واقعا مرد خوب و مودبی بود. بعد دست من را گرفت و به داخل بازار رفتیم و برایم یک کمربند خوب خرید. وقتی قبل از ظهر به خانه برگشتیم تا من سریع ناهار بخورم و به مدرسه برم مادرم به پدرم گفت :" حالا واجب بود برای این کمربند بخری؟" پدرم گفت:"گفتم تو دلش نمونه"

من به مدرسه رفتم و بعد از کلاسها برگشتم.

شب پدرم با همه ما درون اتاقی که الان اتاق من هست نشسته بود و میگفت و می خندید. خیلی با هممون حرف زد. با روی خوش نصیحتمون کرد. انگار یک استاد در حال آموزش آخرین فوت و فن ها به شاگردانش بود تا در آزمونی بزرگ سربلند بیرون بیان!

بعد از حرف ها پدرم رفت تا بخوابه ، من هم همیشه رختخوابم را پیش رختخواب اون می انداختم. و در کنارش می خوابیدم. البته هر روز هم از دست من ناله میکرد که دیشب با لنگ و لقد زدی تو سر و صورتم.

اون شب شب آخری بود که ما در کنار هم بودیم. نیمه های شب من با صدای جیغ و فریاد از خواب بیدار شدم. ترسیده بودم. نمی دونستم چی شده. از هر کس می پرسیدم جواب من رو نمی داد. از علی پرسیدم گفت : آقا بزرگ مرده و بعد با صدای آروم گفت پسرش.

پدرم سر جایش نبود.

وارد اتاق رو به حیات شدم.(همینکه الان اتاق خودم هست). دیدم پدرم آنجا رو به قبله خوابیده و عده ای از فامیل بالای سرش هستند. من شوکه شده بودم. اول فکر کردم که پدرم خوابیده من هم طبق عادت همیشگی رفتم کنارش تو بقلش خوابیدم و دستم رو انداختم دور گردنش اما دیدم دارن من رو به زور بلند میکنن. و بهم گفتن آقا مرده!

باورم نمی شد!

آقا زنده بود و می خندید.

شب وقتی من خواب بودم حال آقا بد شده بود و تمام

هنوز صحنه های بستن شست های دست و پای پدرم با یک نوار پارچه ای سفید یادم هست و پارچه ای که روی آقا کشیده بودند و قرآنی که روی سینه همیشه گرمش گذاشته بودند

آقا با تابستان رفت و پاییز را به معنای واقعی به من نشان داد

آقا ، لوطی ترین پدر دنیا بود

صبح روز تشییع آقا از میدان محمدیه تا نزدیک چهارراه گلوبندک همه مغازه ها کرکرهای خود را پایین کشیدند. بیشتر بازار در حسینیه صنف کارگران کفاش جمع شدند.

بازار تهران داشت از حاج عباس برای همیشه خداحافظی میکرد. من هنوز شوکه بودم.

جمعیت فوق العاده زیادی به حسینیه آمده بود. همان حسینیه ای که پدرم دست من و علی را میگرفت و آنجا میبرد. بعد همه ما به بهشت زهرا رفتیم.

چهره مهربان آقا با همان جذبه در قبر ، تصویری است که فراموش نخواهم کرد.

آقا رفت ، اما برای همیشه ماند

سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 | 9:0 | هادی اشرفی | |

دوران دبستان برای بیشتر ما دوران خوب درس خواندن و خوب جایزه گرفتن است. دورانی که برای پسرهای نسل من ، دوران آرزوی داشتن مو بر روی سر محسوب می شود. هر سال ما باید موهای خود را می تراشیدیم و تا تابستان این مو ها می خواستند خودی نشان دهند پاییز ، خزانشان میکرد!

تمام پنج کلاس ابتدایی را به دبستان احمدیه اسلامی رفتم.

وقتی سال اول دبستان بودم برادرم علی سال پنجم بود و او "مبصر" یا "مبسر" کلاس ما بود. همیشه هم اسم من را از خوب می نوشت و جلوی اسمم چهار پنج تایی ستاره می کشید.

یادش به خیر

چه قدر دست به سینه نشستیم

چه قدر نظام گرفتیم

و در کل یادش به خیر

دوران پنج سال ابتدایی من دوران پر از خوشی من محسوب می شود. حتی در دوران ابتدایی بود که من برای اولین بار به قهی سفر کردم . مرحوم پدر بزرگم هم آمده بود. میرزا غفار در حدود یکصدو هفت هشت سالی داشت. او با توجه به سن زیادش خیلی آرام و مهربان بود. همیشه با آن حال یا در حال خواندن قرآن بود یا شبها بیدار می شد و به نماز شب خواندن مشغول بود و این کار را تا یک هفته قبل از مرگش ترک نکرد. هفته قبل از فوتش هم کلا بیمار بود.میرزا غفار با توجه به سن و سال بالایی که داشت اصلا بی حوصله نبود. اگر تمام نوه هایش دور و برش بازی میکردند و سر و صدا به راه می انداختند ناراحت که نمی شد هیچ ، بلکه خوشحال هم می شد و اگر کسی بچه ها را دعوا میکرد او ناراحت می شد و میگفت :"بچه اگر بازی نکنه مریض هست."

میرزا غفار در کل عمرش شتر دار بود. بیشتر شهر ها را سفر کرده بود. مرد بیابان بود.

مردی که واقعا صبر و حوصله اش مثال زدنی است.

ما تمام نسل های گذشته را از طریق او می شناسیم که در هفده نسل قبل میرسیم به ملا محمد باقر محقق سبزواری ، یکی از فلاسفه دوران صفوی و... و حالا چرا نام خانوادگی ما شد اشرفی و غیره بماند زیرا اگر اینجا بنویسم باید یک عمر با بچه های خان های ظالم قهی دعوا کنم و من هم حوصله سر و کله زدن با این قشر رو ندارم.

میرزا غفار در یک قلعه در روستای قهی به دنیا آمده بود درست همانجایی که پدرش عبدالکریم به دنیا آمد. خانواده های اشرفی که از نسل محقق سبزواری بودند بعد از تبعید از سبزوار به علت مخالفت با شاه صفوی به قهی در یک قلعه ساکن شدند.این قلعه در حدود هشت تا برج دارد که محدوده دو برج آن برای پدر بزرگ من بود. لازم به ذکر هست اجداد من این افتخار را دارند که یکبار سربازان روس را که می خواستند این قلعه را فتح کنند در پشت همین قلعه نگه داشتند و دماری از روزگارشان درآوردند که منجر به مرگ همه سربازان روس شد. آنها درهای قلعه را بسته بودند و چند روزی به دفاع پرداختند و سربازان بدبخت روس از تشنگی در بیابان های اطراف قهی به درک رفتند.

قلعه یک راه زیر زمینی به کوهپایه دارد که این راه یا تونل زیر زمینی از بس بزرگ هست با شتر از داخل آن بار جا به جا میکردند.

حالا که میراث فرهنگی در آنجا افتاده و در حال گشت و گذار است بماند........

-------

در دوران دبستان چند باری با مرحوم پدر به قهی رفتم و آنقدر آنجا را دوست داشتم که هر وقت بر می گشتم دلم میگرفت و گریه میکردم.

دوران ابتدایی من به بازار و مدرسه ختم می شد.

۹ ماه به مدرسه و ۳ ماه به بازار یا مغازه میرفتم.

از همان اول پدرم ما را با محیط کسب و کار آشنا کرد.

حتی زمانیکه او دو تا مغازه در بازار داشت که یکی برای فروش کفش و چرخ و دستگاههای کفاشی بود و یکی دیگر صرفا دفتر کارش محسوب می شد من تنها در دفتر کار می نشستم و تلفن ها را جواب می دادم. به قول پدرم : هادی ، میرزا بنویس من هست.

تنها تفریح من و برادرم علی فوتبال بود.

گرچه در همین دوران محمد برادر بزرگم برایمان آتاری خرید و حتی پدرم هم در آخرین سفرش به ترکیه و سوریه برای ما کلی جین خرید و یک دستگاه آتاری جدید ، خاطره ای که مانند یک فیلم واضح و روشن در مقابل چشمانم هست. وقتی پدرم به آخر ساک سوغاتی ها رسید من جعبه آتاری را دیدم و بلند گفتم : آخ جون ، آقا برامون آتاری خریده . پدرم تو صورتم نگاه کرد و خندید ، انگار از خوشحالی من خوشحال شده بود ، خیلی خوشحال شده بود و جعبه آتاری را به من داد . من که سر از پا نمی شناختم جعبه را در بقلم گرفتم و وسط اتاق پذیرایی می دویدم و می گفتم : هورا ، آتاری . بعد با علی سعی کردیم به تلویزیون وصلش کنیم و باهاش بازی کنیم.

دوران دبستان من ، بهارش بهار بود. تابستانش تابستان ، پاییزش بوی مدرسه را می داد و زمستانش زیر کرسی

همه چیز معنی واقعی خود را می داد.

همه چیز طعم واقعی خود را داشت.

زمستانهایی که خانواده زیر کرسی می نشستند و من روی کرسی میرفتم و برای پدرم شعر می خواندم و مزه می ریختم. وقتی آقا بزرگ (میرزا غفار) هم به خانه ما می آمد دیگر نور علا نور می شد و ما می شدیم یک خانواده کامل.

در همین دوران بود که خواهر بزرگم مریم ازدواج کرد.

دوران ازدواج او باعث شده بود که خانه ما هر روز بوی مهمانی بگیرد.

سال چهارم ابتدایی بودم که پدرم قصد خرید یک خانه بزرگتر را داشت. او در خیابان مهدیخانی واقع در میدان شاهپور یک خانه بزرگ حیات دار خرید و در حدود دو سه ماهی را هم به مرمت و بازسازیش پرداخت.

ما باید برای همیشه از آن خانه پر از خاطره و مهر خداحافظی میکردیم و آنجا را با تمام خاطراتش ترک میکردیم تا به خانه بزرگتری نقل مکان کنیم.

 

 

جمعه دوازدهم فروردین 1390 | 9:0 | هادی اشرفی | |

سال ۶۹ به کلاس اول رفتم. برای هر کسی یکی از خاطرات به یاد ماندنی رفتن به مدرسه هست. کچل کردن ، خرید روپوش و خرید کیف و دفتر و مداد ، همه این ها خاطراتی هست که به یاد می ماند.

هیچ وقت یادم نمی رود که وقتی برای بازی به کوچه رفته بودم ناگهان پدرم را به همراه علی برادرم دیدم که در حال آمدن هستند. پدرم طبق معمول دستهایش را به پشت کمرش گرفته بود و با لبخند همیشگی اش آرام در حال آمدن بود و به دست علی هم یک کیف بود که روی آن عکس تام و جری کشیده شده بود. باورم نمی شد که این کیف برای من باشد. آنقدر خوشحال بودم که هرگز نمی توانم توصیف کنم.

برای خرید دفتر و مداد هم با مادرم به فروشگاه های زنجیره ای قدس که البته ما آنرا همیشه به اسم سابقش یعنی " کوروش" می شناختیم رفتیم. طبقه دوم فروشگاه تمام لوازم التحریر مورد نیاز را خریدیم.

حالا دیگر من بودم و یک کله کچل و کلاس اول!

خانم تفرشی معلم کلاس اول  بود.

یاد دبستان به خیر...............................

 

چهارشنبه دهم فروردین 1390 | 9:0 | هادی اشرفی | |

تا قبل از رفتنم به دبستان دوران جنگ را یادم هست. دوران به اصطلاح موشکباران!

یادش به خیر

خانه ما یک زیر زمین داشت که هر وقت آزیر خطر به صدا در می آمد همه ما میرفتیم در زیر زمین ، حتی یادم هست که یک مدت تمام لوازم زندگی مثل یخچال و تلویزیون و رختخواب ها را هم برده بودیم تا تقریبا تا زمان امنیت کامل آنجا بمانیم.

عجب دورانی بود

دوران ترس و خنده

کودکی و اضطراب

برادر بزرگترم بیشتر اوقات در جنگ بود. با اینکه سال ۶۲ یا ۶۳ یکبار مجروح شده بود اما باز به جنگ رفته بود. یادم هست یکبار برگه اعلام حضور در عملیات هایی را که شرکت کرده بود خواندم در حدود ۱۱ عملیات را شرکت کرده بود.

محمد تقریبا ۵ سال در جنگ بود و البته بعد از جنگ در حدود ۱۳ سال در بستر با تمام غصه ها و دردها جنگید. وقتی جنگ تمام شد او به عنوان کارمند در شرکت واحد مشغول به کار شد. اما جراحتش و ناراحتی های روحی که در کردستان دیده بود و همچنین موج گرفتگیش کم کم در روحیه و جسمش تاثیر گذاشت و او را برای همیشه روی تخت خواباند تا ذره ذره تمام توان ِ بدنش را از بین ببرد.

محمد طی این سال ها هیچ اقدامی برای دریافت حقوق و گرفتن مزایا برای جانباز بودنش انجام نداد و اصلا در شأن خود نمی دانست که پیگیری کند.

این چند سال آخر من و محمد تقریبا هم اتاقی بودیم و با هم کلی شوخی میکردیم.

محمد واقعا برای ما یک برادر بزرگتر بود چون خیلی از ما راقبت میکرد. هر وقت یاد دوران کودکی ام میافتم که اضطراب جنگ و صدای موشک و دلهره را با خود می آورد اما این چهره محمد هست که آرامش را در این خاطرات رقم میزند.

محمد برای من نماد یک سرباز است که وطن و ناموسش را به تمام خوشی هایش ترجیح داد.

یک شب وقتی در زیر زمین خواب بودم و اتفاقا محمد هم از جبهه آمده بود با صدای انفجار یک موشک که گویا در حوالی راه آهن منفجر شده بود همه ما با ترس و دلهره از خواب بیدار شدیم. هیچگاه یادم نمی رود که محمد من را در آغوشش گرفت و آرام میگفت که بخوابم . آنقدر صدای انفجار مهیب بود که درب زیر زمین با شدت باز شد و به دیوار کوبیده شد.

در حدود یکسال قبل از شروع دبستان جنگ تمام شد.

 

 

یکشنبه هفتم فروردین 1390 | 19:56 | هادی اشرفی | |

شیرین ترین روزهای کودکی و اوایل نوجوانی من فقط با حضور پدرم معنی میگرفت. مردی شاد ، فهمیده ، خوش تیپ ، فعال ، موفق و دارای روابط عمومی بالا و قوی. مردی که با رفتنش تا سالها تمام مزه ها برایم تلخ شد.

پدرم را همه به اسم حاج عباس می شناختند. عباسعلی اشرفی قهی متولد ۱۳۱۵ در روستای قهی بود. او در دوران کودکی برای کار به تهران آمد و در یک بلورسازی مشغول به کار کردن شد. سالها کار و تلاش و تغییر شغل به صنف کفاش ها مسیر موفقیت را برایش هموار ساخت. حاج عباس در میانسالی تاجر چرخ های "پِفاف" از آلمان به ایران شده بود که البته در  آینده این چرخ ها به "فاف" تغییر نام داد. او با اینکه یک کلاس بیشتر سواد نداشت به کشورهای زیادی سفر کرد و همین باعث پختگی در رفتار و اندیشه اش شد. آلمان ، فرانسه ، بلغارستان کشورهایی بودند که بیشتر به آنجا سفر میکرد.

من با اینکه تمام دوران حضور او را در سن کودکی بودم اما چیزهای زیادی از رفتار او یادگرفتم. همین ماجرا باعث شد که من الگوی زندگی خودم را مردی قرار بدهم که از یک روستای دور افتاده به پایتخت آمده و خیلی سریع با پشتکار و تلاش به موفقیت رسید. هر وقت که می خواهم در یک جمله پدرم را توصیف کنم این را باید بگویم که : حاج عباس یک مرد واقعی بود.

هر روز که از نظر سنی بزرگتر می شوم جای خالی او را بیشتر احساس میکنم.

من واقعا یک مربی بزرگ را از دست دادم. گرچه هیچ کار خدا بی حکمت نیست و همین نبودن پدرم باعث شد تا خیلی پر تلاش و با انگیزه زندگی کنم.

او برای من همیشه زنده هست.

چهارشنبه سوم فروردین 1390 | 9:0 | هادی اشرفی | |
Design By : nightSelect.com